نقش مردم ایران در رئال پالیتیک قابل انکار نیست

real politic«رئال پالیتیک» که به فارسی نارسا؛ می توان آن را «سیاست واقعی یا درست» ترجمه کرد از مباحث جدید در جامعه شناسی سیاست و تقسیم قدرت سیاسی و بهره برداری از قدرت سیاسی است.  ریشه ی نگرش رئال پالیتیک از آلمانی ها می باشد. مکتب فرانکفورت آلمان در اواخر قرن نوزدهم میلادی این نوع نگاه به سیاست را مطرح نمود. رئال پالیتیک نگاه ویژه ای به «سیاست خارجی» کشورها دارد و
به گونه ای یک زاویه با دوران قبل خود یافته است. این زاویه که مدام وسعت می یابد بسیار هوشیارانه دیده و هوش آن نیز پیش بینی درست برای پدیده ی «جهانی شدن» بوده است. دلیل این دکترین هم از آنجایی جان می گیرد که طرفداران این مکتب مفاهیم و نظریات قاعده ای و ایدئولوژیک را می خواهند به کنار بزنند و تمرکز سیاست مداران و تصمیم های ملت ها را بسوی فاکت های واقعی و میزان های غالب در جهان بکشانند تا بتوان منافع خود را حفظ کرد.

آن روند سیاسی که در قاره اروپا اسباب لرزه ای برای حساس شدن سیاسیون و مردم به سیاست «خارجی» شد، تصمیم های اتو فون بیسمارک صدراعظم آلمان بود. وی قدرت را برخواسته از میان دولت های بزرگ اروپا می دید و برای شکوه سیاسی قاره اروپا این هموندی و همسویی را برنامه ریزی کرد. او پس از فراهم کردن لازمات اتحاد آلمان بزرگ سپس اتحاد با اتریش ومجارستان و ایتالیا را بسط و امکان داد. اینگونه نگرش و روش توسعه قدرت سیاسی، در بین اندیشمندان مکتب فرانکفورت نگاه به پس لرزه های سیاسی قاره اروپا را دقیق و موشکافانه تر کرد. گسترش و محبوبیت رئال پالیتیک را می توان زاییده این موزاییک قدرت در بین چند کشور دید.

دوری از ناسیونالیسم و ایدئولوژی

بیسمارک از رخنه کردن «احساسات» و «غرور ملی» در سیاست انتقاد و دوری می کرد. او منافع ملی را دراین نمی دید که هرکشوری و حکومت و مردم آن غیورانه روی تزهای سیاسی و ملی خود پافشاری کنند، بلکه درک صحیح و درست از «منافع ملی» را در این می دید که کشورها بتوانند از ایدئولوژی ها و ملی گرایی تند، چشم پوشی کنند. با اینحال، با اختلاف زمانی بسیار کمی از اقدامات بیسمارک، جنگ جهانی اول به معنای فروریختن کامل سیستم تازه بنیاد رئال پالیتیک بود. و باز بدست حکومت نازی های آلمان، در جنگ جهانی دوم نیز شاهد شکست سنگین رئال پالیتیک هستیم. متاسفانه ناسیونالیسم امروز هم در اروپا بیداد می کند و بسیاری از زحمات و ساز و کارهای طرفداران رئال پالیتیک را نحیف و کم جان کرده است.

اما، از آنسو، پس از ریزش امکانات و ساختارهای رئال پالیتیک در اروپا، در غرب، ایالات متحده آمریکا و درشرق اتحاد جماهیر شوروی برای تمرین و بهره گیری از این دکترین سیاسی کار زیادی انجام دادند. ایالات متحده آمریکا تاکنون از موفق ترین نمونه های ایجاد عظمت سیاسی فراملی و فراایدئولوژیک بوده است. اتحاد جماهیر شوروی اما در دامن دیکتاتوری استالینیسم افتاد و تا آنجایی پیش رفت که فروپاشی آن، لازمه ی نجات روسیه و دیگر بلوک شرق از مشکلات پیچیده ی این اتحاد شد. بسیاری از نظریه پردازان سیاسی باور دارند که نظریه های رئال پالیتیک ترس های بزرگ دوران جنگ سرد را دامن زد و اردوی های غرب و شرق را استحکام بخشید.  واز سویی همزمان تمرینی گسترده برای روش یادگیری تعمیم و تشریک قدرت سیاسی در بسیاری از کشورهای جهان بود. شاید بتوان گفت که سرنوشت امروز ملت ژاپن بهترین نمونه از درک پراگماتیک و نیک از رئال پالتیک باشد.

رونق رئال پالیتیک

منتقدان رئال پالیتیک کم نبوده اند. آنها با لقب اپورتونیست یا «فرصت طلب»، بسیاری از طرفداران رئال پالیتیک را نقد کرده اند. هنوز نیز در اروپا نژاد پرستان و نیروهای راست افراطی از طرفداران اینگونه سیاست دوری می کنند، آنها را «وطن فروش» می خوانند و برای شکست دادن آنها کمپین های بزرگی را ترتیب می دهند. آنچه که امروز ما در انگلستان، نروژ، فرانسه وآلمان در مخالفت با اتحاد اروپا می بینیم یک رویه از همین تضاد ۱۵۰ ساله با رئال پالیتیک است.

اما ازسویی همزمان با تلاش های ناسیونالیست ها و ملی گرایان افراطی و تشکیل اردوهای آنها، می توان دید که بند از بند زره ی باور و وفاداری به سیاست سنتی و غیرت «وطن پرستی» گسسته می شود و پیوندهای کوتاه مدت و دراز مدت سیاسی بین دول، جایگزین روش های قدیمی می گردند. نزدیکی غیر قابل پیش بینی ترکیه و روسیه و یا امریکا و کره شمالی نمونه های از این دست هستند. به یقین، بهتراست آنها را جسته گریخته های اقدامات و سیاست درست بر اساس منافع ملی دید، تا اینکه آنها را یک سری روابط اپورتونیستی ببینیم که می خواهند مدتی را بدون ریسک و مجادله پشت سر گذارند.

سردرگمی «سیاست درست» پس از انقلاب اسلامی

در ایران، از زمان انقلاب اسلامی، کشور ما در یک دالانی از سیاست های سراسر متوهم و احساساتی گیر کرد و هنوز هم دارد بهای ندانم کاری ها و فرصت سوزی های انقلابیون را می دهد. تاریخ انقلاب ها البته نشان فراوان از این دارد که انقلابیون دچار احساسات، نفرت از حکومت قبلی و بلندپروازی های زیادی هستند. تقریبا همه ی انقلاب ها در دهه های اول خود بر این گمان بوده اند که کاری کارستان و بی نظیر و تاریخ ساز خواهند کرد. خشونت و بیرحمی و دگماتیسم را برای اهداف سیاسی خود مجاز دانسته و حتی خود را به نادانی زده اند، تا زورگویانه توسعه ی سیاسی را بهانه هر اقدامی نشان دهند. انقلاب ایران از یک لحاظ از دیگر انقلاب های قرن و زمان خود عقب تر بود. ایدئولوژیی که انقلاب ایران را خون می بخشید یک مکتب تندرو و سنتی و خرافه زده بود بنام اسلام شیعه که در جهان اسلام هم در اقلیت فاحشی قرار داشت و دارد. اهداف این انقلاب براساس باورهای گروهی خاص در بین شیعیان ایران بنام آخوند و «نظام آخوندیی» با چند صد سال سابقه شکل گرفته بود. اگر به شعارهای انقلابیون ایران پس از انقلاب باز گردیم به این نتیجه می رسیم که «بیسمارک» و بنیانگزارن اتحاد اروپا، یا دیوانگانی بیش نبوده اند یا اینکه از سیاست هیچ نمی فهمیده اند. این شعارها که سال ها در برابر رهبر انقلاب روح الله خمینی گلوها را می خراشید در یک مجمل اینگونه بودند که: «نه شرقی نه غربی جمهوری «اسلامی»، «مرگ بر آمریکا، مرگ بر روسیه، مرگ بر شوروی ، مرگ بر عربستان و مرگ بر اسراییل.» تز آقای خمینی و هم کیش های او چون آقای خامنه ای و رفسنجانی هم این بود که ما سیاست خود را بر پایه نزدیکی با ملت های مسلمانِ زیر ظلم، بنا می کنیم و از راه آنها حکومت های کشورهای مسلمان را ساقط و خلافت عظیم اسلامی (شیعی) را بر جهان اسلام و با تمرکز بر پدیده سیاسی اجتماعی «ولایت فقیه» بنا می سازیم. این همان رئال پالیتیک آقای خمینی برای ایران بود. آقای خمینی و پیروان او بر این گمان بودند که ضدیت با آمریکا ( برخلاف روابط خوب آخوندها با آمریکا چه در زمان شاه و کودتای ۲۸ مرداد و چه در مقابله با کمونیست های ایران)، یک «سیاست درست» و واقعی است که می تواند حرف نویی در جهان اسلام هم باشد. اما در کنار این خط اصلی ضدیت و دشمنی با آمریکا برای داغ نگاه داشتن احساسات طرفداران میلیونی شان، هم به ظاهر و هم به مصلحت فریاد دشمنی با همه ی قدرت های بزرگ بر سر راهشان را هم سر دادند.

اما روزگار آنچنان که این کهنه اندیشان می خواستند پیش نرفت و سیاست واقعی و رئال خودش را نشان داد. شکست در جنگ هشت ساله با یک كشور مسلمان و همسایه، پوزش برای گرونگیری کارمندان سفارت آمریکا بس نبود، دخالت های مخرب و پرهزینه در کشورهای همسایه و سوریه را پیش گرفتند. در این میانه، رهبر جمهوری اسلامی به این نتیجه رسید که قدری هم «رئال» و پراگماتیک فکر کند و به روس ها نزدیک شود. بدون شک برای کشوری مثل ایران همیشه حسن همجواری و روابط سیاسی بدون تنش با همسایه قدرتمندی چون روسیه، نشان از سیاست خارجی درست دارد. اما، آنجایی این سیاست کار می کند و بازده خوبی برای مردم ایران دارد که حکومت برایش مهم ترین امر منافع و آسایش مردم اش باشد، نه ادامه سیاست مالیخولیایی تبدیل شدن به یک قدرت وابسته بزرگ، در تضاد با آمریکا، و در خاورمیانه که پایگاه امریکایی ها بوده وخواهد بود.

این سیاست متوهم و مبهم، اکنون چهل سالگی خود را می گذراند. هنوز گنده گویی های رییس جمهور ایران، حسن روحانی،  در تهدید کردن آمریکا و دونالد ترامپ از همین اعتیاد و ابتلای به «آمریکا ستیزی» می گوید. یک برگ کاغذ و مداد کافی است تا تنها با چیدن ارقام، ارزیابیی از برد و باخت های ایران در چهل سال، به ازای این سیاست را داشته باشیم. روی دیگر این کاغذ هم می توانیم دستاورد های آمریکا را مرور نماییم. نتیجه آنچنان است که تنها دو راه در برابر ما ایرانیان قرار دارد: یا باید اقرار به شکست و اشتباهات پی در پی بنماییم و یا اینکه دو دستی ریسمان عزت دنیا و سعادت اُخروی را بچسبیم! در هر دو صورت ما چیزی از رئال پالتیک نه فهمیده ام و نه هنوز می فهمیم.

حساب مردم ایران از جمهوری اسلامی جداست

 خوشبختانه نسل دوم انقلاب و بویژه جوان ها بسرعت توانستند این جنون و توهم حاکم بر افکار و جهان بینی سیاسی سران و حاکمان جمهوری اسلامی و نسل انقلاب را شناسایی کرده و بی ارزش بدانند. آنها توانستند ببینند که با احساسات نمی توان در جهان امروز، حافظ «منافع ملی» یک کشور جهان سومی، با ثروت منابع طبیعی چون ایران شد. فهمیدند که چرخ های «سیاست خارجی» بر بنیان افکار انسان سنتی و ضد مدرنیته ای چون روح الله خمینی نمی چرخد و تا آن چرخ متحجر را از حرکت نیاندازند، کشور ومردم روی خوشبختی و سعادت را نخواهند دید. این جداسازی نگاه مردم از نگاه حکومت به سیاست خارجی، در زمان رییس جمهوری محمد خاتمی علنی و بارز شد. محمد خاتمی با حرف های شیک و با چند ماهی نمایش در برابر دول اروپایی خواست بگوید رئال پالتیک را قبول دارد و با مفهوم بسیار بزرگی برای دهان رییس جمهوری چون او و بسیار دور از خواستگاه فکری و ایدئولوژیک او، حرف از «گفتگوی تمدن ها» زد. ولی بزودی نشان داد چند قدمی پیشتر از امام خود، خمینی، نمی بیند و ابدا مرد سیاسی دنیای ما نیست. با اینکه محمد خاتمی و جریان سیاسی طرفدار او برای جبران اشتباهات در سیاست خارجی جمهوری اسلامی تلاش هایی هم کردند و امید هایی را در دل جوانان و مردم کاشتند، اما امروز که بیست و دو سال تاریخ اصلاح طلبان را پشت سر داریم می بینیم که هنوز هم ایدئولوژی، احساسات و غرور همان اسب های  چموش سیاست خارجی ایران هستند. پیمان «برجام» نیز بیشتر خدعه ادامه ی سیاست ها دیرینه جمهوری اسلامی بود.

مردم ایران از سیاست خارجی جمهوری اسلامی خسته، ناامید و منزجر هستند. می دانند این سیاست فرساینده، پر هزینه و پر قربانی بوده است وخواهد بود. می دانند این سیاست ضد انسانی است و برای کشورهای همسایه ایران جز جنگ های داخلی و فلاکت چیزی به همراه نداشته است. و نکته جالب این جاست که مردم می دانند نجات از این شرایط سخت و شرم افکنانه در تاریخ ایران چگونه مقدور است. آنها هم اکنون و بزودی با شدت و حدت بیشتری این راهکار را در خیابان ها فریاد خواهند زد.

 

مقاله/نکته