اشتباهات مخالفان و موافقان ترامپ ندیدنِ دیروز است

trumpدونالد ترامپ از زمان ظاهر شدنش در پشت تریبون رقابت های ریاست جمهوری آمریکا یک مورد استثنایی بود. او برگزیده حزب خود نبود. مشکلی شد بر سر راه حزب خود، حزب جمهوریخواهان آمریکا، برای پیشبرد برنامه های کمپین ریاست جمهوری و سر انجام همه ی رقبای هم حزبی اش را وادار به کناره گیری کرد. نطق ها و سخنرانی های کمپین او بسیار از لحاظ بافت کلام و تنوع مسائل محدود بود و حتی تعداد واژه هایی را که بکار می برد زیر سیصد واژه دسته بندی کردند. با اینحال برای مخالفان و موافقان او زمان زیادی لازم نبود تا تصمیم بگیرند و صف بندی کنند. اکنون نیز این دو اردو با شدت در مقابل هم ایفای نقش می کنند. بخش زیادی از نخبه گان و قشر آکادمیک و هنرمندان امریکا یا همان «اِلیت» جامعه ماه به ماه از کارهای ترامپ انتقاد های سخت می کنند و حتی انزجار خود را اعلام می دارند. طرفداران او با تند رویی ها و سیاست های «ساختارشکنانه» و «ساختارستیز» او روی موافق نشان می دهند. طرفداران و مخالفان او در هر دو حزب بزرگ آمریکا وجود دارند. او از استفاده از کلمات توهین آمیز، دارای بار پیشداوری های نژاد پرستانه، مخالف با آرمان های آزادی بیان و در مجموع «پرنسیپ» های یک «رییس جمهور» در آمریکا نه سخن می گفت و می گوید و نه باور مند به آن رفتار می کند. بسیاری از اقتصاد دانان جهان نگران سیاست های اقتصادی او هستند که چه بر سر کشورهای کوچک جهان خواهد آورد. جوزف استیگلیتز، برنده نوبل اقتصادی، نگرانیعمیق خود را از راهکارها و تصمیم های اقتصادی ترامپ خاطر نشان کرد. او می گوید بهم ریختن نظم اقتصادی جهان بسیاری از کشورها و کمپانی ها را دچار مشکلات و بحران های اقتصادی می کند. سیاست بیرون رفتن از پیمان هسته ای با ایران، برجام، نیز تلاطم سیاسی زیادی را برای کشورهای جهان آفرید. از چین گرفته تا کشورهای همسایه ایالات متحده آمریکا ناچار از بازنگری در روابط خود با سومین کشور نفت خیز جهان، ایران، هستند. ایران در قد و قالب یک کشور «آشوب گرِ» قدرت یافته است و گویا راه حل های یکدست و ضرب الاجلی نیز برای کم کردن تاثیر سیاست های ایران در منطقه و جهان وجود ندارد. نزدیکی نمایشی آمریکا و روسیه نیز سیاستی پر امّا است. از زمان ظهور ولادیمیر پوتین در کاخ کرملین، با اینکه دو رییس جمهور آمریکا یعنی جرج بوش پسر و دونالد ترامپ از شخصیت سیاسی پوتین تعریف کرده اند اما بسیاری از سیاست مداران آمریکایی در بد بینی عمیقی نسبت به پوتین و روسیه روزگار را سر می کنند. اگر بخواهیم لیست «منفی» ها نسبت به آنچه که از سوی کاخ سفید از زمان ورود شخصی بنام «دونالد ترامپ» روی داده است را ردیف کنیم، لیست کوتاهی نخواهد شد. در یک کلام زبان انتقاد و شکایت از رفتار او بسیار گسترده است. این ها همه مواردی هستند که هم امروز می توان آنها را دید و هم با گذشت زمان می توان آنها را محک زد. ولی روی دیگری هم این جریانات دارند که گویا برای بسیاری قابل بازبینی نیست. یا قابل گفتن نیست.

چندی پیش در مقاله ای به بررسی نزدیکی نگرش های زیبا کلام و رییسیپرداختم. و این نزدیکی را یک «پدیده» سیاسی بر شمردم و در این حد گفته شد که پدیده های سیاسی و اجتماعی به راحتی قابل رویت و مشاهده نیستند. بلکه باید آنها را با دقت و روش های آنالیز جدیدی از زیر پوست خود بیرون آورد. و پس از اینکه مشاهده شدند، مقابله با پیامد های منفی آنها نیز کار آسانی نیست زیرا در زمانی کوتاه عناصر و مواد ترکیب این پدیده بدور هم چیده نشده اند. البته بی شک پدیده ها ابعاد مثبت هم دارند ولی بطور ذاتی زاییده «کمبود آگاهی» اجتماعی هستند. از همین زاویه دید است که این نوع نگاه به پدیده های اجتماعی، می گوید که ریشه پدیده ها بیشتر انباشت کمبود ها و مشکلات اجتماعی در دراز مدت هستند. (این درازای زمان برای شناختن پدیده های اجتماعی، در زمان قبل از مدرنیسم به صده ها کشیده می شد ولی در دوران مدرنیسم دوم [i]یا دوران ما، با دهه ها خود را آشکار می کند.)

با کسی چون دونالد ترامپ درمقام ریاست جمهوری آمریکا، از دو راه می توان برخورد کرد یا به عبارتی با دو نگاه «او» را می توان فهمید. اول اینکه، او یک فردی است که سوار بر موج های پوپولیستی و به نمایندگی از سرمایه داران آمریکا به کاخ سفید راه یافته است. یا اینکه او را محصول یک پدیده ی اجتماعی بزرگ دید که هم در آمریکا و هم در جهان باید منتظر آن می بود. پدیده ای که مانند گرمای تند و خشکی بیرحمی است که در میان درختان یک جنگل حاکم است و زمانی که جرقه ای آتش را بر افروزد همه به مقابله با آن خواهند پرداخت. آنروز، امروز، همه می دانند که تراکم کاشت درختها، امکانات رساندن آب برای خاموش کردن حریق، آموزش مردم برای پیش گیری ازاینگونه واطلاع رسانی چگونه بد کار کرده است یا می توانسته بهتر کار کند.

پیامد های فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی

 جایگاه ایالات متحده آمریکا در جهان ما بزرگترین مشکل این کشور برای سیاستمداران آن وبرای دیگر کشورهای جهان است. هر از چند گاه بحران های اقتصادی، درگیری های نظامی و چالش های سیاسی ناشی از جایگاه این کشور در جهان بنوعی به همه یاد آوری می شود. بخش زیادی از مردم جهان، و سیاستمداران جهان ابدا از این جایگاه ویژه برای آمریکا رضایت ندارند و خواهان پایان، ریزش و یا تقلیل این جایگاه هستند. بی شک این گونه موضع ها در برابر «ابرقدرت»ها و امپراطوری های تاریخ بشری همیشه وجود داشته اند. با اینحال در زمانه ی مدرنیسم دوم، اینگونه نگرش ها و رفتار ناشی از آن بطور نسبی تغییر یافته اند و دلیل آن نیز ارتباطات و پیشرفت جوامع بشری نسبت به قبل است. سطح آگاهی مردم، از حکومت خود و دیگر حکومت ها و آنچه در پیرامون دور و نزدیک انسان ها روی می دهد، عمیق تر است.

اگر به تاریخ دور نرویم و مقطع بررسی رویدادهای مهم دوران خود را از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی بگیریم، آنگاه جایگاه آمریکا را در اندازه های امروز می توان بررسی کرد. تمرکز مطلق قدرت اتحاد جماهیر شوروی در روسیه بود. فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی که دلایل و پس زمینه های آن تنها متوجه سیاست های اشتباه سران متمرکز این اتحاد در روسیه بود، با قبول اشتباهات خود و پذیرش عدم توانایی برای برون رفتن از بحران، یکباره آمریکا را بی حریف ساخت. طبعا آمریکا که از فرم «ایالتی» بسیار مدرن تر و یکدست تر از شوروی برخوردار بود، توانست به بقای خود و استحکام سیستم خود ادامه دهد. ایالت های آمریکا با زور دورهم جمع نشده بودند و تاریخی با اشک ها و لبخندهای چند صده را تجربه کرده بودند. این ایالات به رشد خود ادامه دادند و زمینه و قابلیت این رشد را هم داشتند. بازندگان اردوی «کمونیسم» اگر منصفانه بخواهم بنویسیم و طبق آنچه که در دهه های اخیر دیدیم، بسیار با کج اندیشی با این رویداد برخورد کردند و همچنان عناد خود را با آمریکا ادامه دادند. و چون شورویی دیگر وجود نداشت قرار را بر این گذاشتند که «آمریکای» برنده را دلیل و مادر همه ی بد بختی های جهان ما قلمداد کنند و همچنان این کار را می کنند. تنها در بین ایرانیانِ کمونیست، مارکسیست، لنینیست و استالینییست می توان صدها از اینگونه انتقام جویان را یافت. «پراگماتیست ها» اما بدنبال این رفتند که با نگاه به تاریخ سیاسی جهان و نه تنها رشد اقتصادی و زد وبندهای سرمایه داری، راه های ساختن مدل هایی چون ایالات متحده آمریکا را پی گیرند و یا اینکه ترقی دهند و از آن خود سازند.

دلایل تولد، رشد و توسعه ی ابر قدرت شگفت آفرینی چون ایالات متحده آمریکا، برای دیگر قاره ها اسباب و انگیزه شد که به سازماندهی های نو روی آورند و خود را برای دست یابی به قدرت در برابر آمریکا مهیا کنند. این سازماندهی های جدید دارای دو دسته شدند. دسته اول روش یارگیری ها و هم پیمانی هایی چون زمان جنگ های جهانی را برگزیدند مثل آنچه که بین چین و روسیه روی داد و این هم پیمانی که برای مقابله با هژمونی آمریکاست هنوز هم کار می کند. دسته ی دوم توصل به مدل های جدید اتحاد کشورها شدند که نمونه ی موفق آن اتحاد اروپا است. این اتحاد علمی ترین و محاسبه شده ترین حرکت تاریخ ما بسوی پخش قدرت در بین زیر مجموعه های قدرت بود و هست. کشورهای پیشرفته ی غرب اروپا که نگران همسایگان اروپایی خود و رها شده از استبداد شوروی بودند با هدف پیشگیری از مشکلات این کشورها به پیشگیری روی آوردند. در بین کشورهای شرق اروپا بجز آلمان شرقی، دیگر کشورهای آزاد شده از شوروی از نوعی عقب افتادگی فرهنگی و یا دست کم صنعتی رنج می برند و این اختلاف سطح زندگی و سرمایه می توانست باز در اروپا اسباب بحران ها و حتی جنگ شود. پس، اتحاد اروپا تشکیل شد. با مدرن ترین برنامه های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی کشورهای پر تجربه و پیشرفته دورهم جمع شدند و بنا را بر تصمیم گیری های مشترک در سطح قاره، تقسیم منافع ملت های اروپا و نزدیک تر ساختن ملت های اروپا به یکدیگر قرار دادند.

پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، بخشی از کشورهای خاورمیانه (مسلمان) به «سرگردانی» دچار شدند. نه راه پیش داشتند نه راه پس. نمی توانستند به سرعت به سوی آمریکا دست مودت دراز کنند. نمی توانستند دیگر به روسیه و چین اعتماد و تکیه نمایند. شرایط این کشورها با کشورهای اروپایی کامل فرق داشت. خاورمیانه دارای پتانسیل های رشد و دموکرات شدن نبود. باید با توجه به اعتماد به ثروت نفتی و چشمداشت سرمایه داران به این نفت، کاری از سوی آنهاییکه متحد آمریکا نبودند انجام می شد. اما آنچه در خاورمیانه روی داد که با شکل و نام «اتحاد» کشورهای مسلمان شناخته می شد، هرگز در اندازه ها و ظرفیت های آنچه که در اروپا روی می داد نبود. بسیار دور از آن بود. در اروپا حرکت برای دوری از ناسیونالیسم و دین و ایدئولوژی صورت گرفت. در خاورمیانه عقب افتاده ترین و «نواندیش» ترین نظریه های مذهبی، اجتماعی و سیاسی به مصاف هم بر خاستند. طوفانی از اسلام گرایی افراطی با آتش زیر خاکستری که گرم از آرزوهای ایده آلیستی مسلمانان برای فتح جهان بود همصدا و همگام شد. این طوفان در سه «زمین» جان یافت و به هر سو گسترده شد. زمین هزاره های عناد اسرائیلیان و فلسطینیان،  زمین پس مانده های جنگ روسیه و افغانستان و زمین انقلاب اسلامی ایران با ایده های ترسناک برای دنیای امروز و حتی خاورمیانه، پایگاه های رشد اسلامیست های تند رو و نواندیش شدند که در یک ویژگی مشترک بودند و این ویژگی تضاد با غرب و طبعا آمریکا بود.

شکست ها و موفقیت ها

 اتحاد اروپا در کمال شگفتی بنیانگزاران آن، روز به روز بیشتر در امواج ناسیونالیسم فرو می رود. راست های افراطی، نژاد پرست ها، ملی گرایان تند رو، سرمایه داران بیرحم و انسان های سرخورده از آن همه امید به دستاورد این قاره ی فلسفه و دانش، در اروپا، امروز کم نیستند. شکست نسبی اتحاد اروپا نشان داد که هنوز شهروند این قاره دارای کمبود ها و کاستی های بسیاری است و تا شرایط «کلان» سیاسی و اقتصادی مهیا و آماده نباشند، او نمی تواند تصمیم های فراتر از منافع خود و برای دراز مدت را اتخاذ کند. هر چند امروز ارتباطات و کامیونیکیشن بسیار به مدد انسان آمده اند، اما هنوز کافی نیستند و تصمیم های از روی احساس و محدود به محیط و «خاک» خود بسیار طرفدار دارند. از سویی بحران اقتصادی بزرگی که از سال ۲۰۰۸ میلادی از درون سیستم سرمایه داری افسار گسیخته ی آمریکا بسوی دنیا روان گشت در شکست ایده های اتحاد اروپا بسیارمهم بود. فساد اداری و سیستماتیک برخی از کشورهای اروپایی پشت پرده ی سوء استفاده از امکانات اتحاد اروپا نیز شوکی بزرگ برای این قاره بود. این عوامل، کند شدن موتور پیشرفت اتحاد اروپا را سبب گشتند. با این وصف این ناگفته نمی ماند که تکیه بر «شعور» شهروندهای «منفرد» برای کنترل شرایط «جمعی» هنوز حتی در اروپا هم کارگر نیست و کفایت نمی کند.

اتحاد کشورهای مسلمان که در بخش بعدی به پیروزی های آن می رسیم، با شکست های زیادی روبرو شد. جنگ ایران و عراق، جدال بی پایان سنی ها و شیعه ها، رفتن مدرن ترین کشور مسلمان جهان، ترکیه، بسوی تشکیل یک سیستم «خلافتی» سنتی، بهار کشورهای عربی، عدم موفقیت کشورهای مسلمان در ایجاد اتحادیه های تجاری و اقتصادی، ایجاد قطب های رقیب و کینه توزی چون جمهوری اسلامی و عربستان و جنگ داخلی سوریه، نمونه هایی از گستردگی اختلاف و رقابت در بین کشورهای مسلمان است و سخن از این دارد که نه تنها اتحادی در راه نیست، بلکه متوفق شده اند که ریشه ی یکدیگر را بسوزانند.

چین و شرقِ دور، ازمیان این جدال ها خوب بیرون آمده اند. مدام در حال توسعه اقتصادی و بالابردن استانداردهای سطح زندگی و رفاه مردم خود هستند. از سیاست های درست پیروی می کنند. درگیر پیامدهای هزاران سال عناد و دشمنی سه دین خاورمیانه نیستند. ترکیبی از باورهای سنتی و ایدئولوژی ها مدرن و لیبرالیسم را برای خود بر گزیده اند و خوب پیش می روند. اما مدام خطری بزرگ برای اروپا و بویژه برای آمریکا در عرصه ی «اقتصادی» می باشند. 

ترکیب فرهنگیی که شکست خورد

 پس از فروپاشی امپراطوری عثمانیان در ترکیه، کابوس های چند صد ساله اروپاییان و مسیحیان ظاهرا پایان یافت. جنگ های اروپا با عثمانیان، جنگ های صلیبی و جنگ های اروپا با امپراتوری های امویه و قدرت نمایی امپراطوری عباسیان، اروپاییان را به این فراست کشاند که قاره اروپا دیگر زمین امنی نیست. اروپا توانسته بود خود را سر پا نگاه دارد اما بسیار زخمی و آسیب پذیر شده بود. یکی از آسیب های بزرگ بر اروپا رشد افکار و ذهنیت های مدرن و دور از ادیان و قدرت کلیسا بود. روشنفکران و سیاست مداران مدرن اروپا نه تنها در بین کشورهای اروپایی بلکه در ارتباط با بویژه خاورمیانه عزم را بر دوری از اختلافات و تعمیم مشترکات گذاشتند. به جای ارسال «مسیونرهای» های مذهبی به ارسال کمک های «بشردوستانه» روی آوردند. به جای تشریح اختلافات اسلام و مسیحیت روی به اسلام شناسان آوردند و تلاش کردند ابعاد «انساندوستانه و صلح جویانه» اسلام را تبلیغ نمایند. در میدان عملی نیز به سیاست «پناهنده و مهاجر پذیری» همت گماشتند. طبعا بخش اساسی این ساز و کارها برای منافع اروپاییان بود. اما به نوعی از یک «بیداری» قابل انتظار از پیشرفته ترین قاره جهان ما سخن می گفت. چندین دهه پناهندگان و مهاجران و دانشجویان و کارگران از خاورمیانه به اروپا آمدند. تصور و چشمداشت این بود که از این «ترکیب فرهنگ ها» همزیستی و درک عمیق «مسلمانان» و اروپاییان رخ دهد. هدف این بود که این دو گروه هم  در اروپا و کشورهای مهاجران به کاهش تنش و پیشداوری های بین «انسان ها» کمک کنند و هم با تاثیر خود بر سیاست مداران در ساختن جهانی بهتر موفق باشند. امروز در سال ۲۰۱۸ میلادی باید به جرات و صراحت گفت این ایده نیز شکست خورده است. بخشی از اروپاییان احساس می کنند در دامان خود مار پرورانده اند. مسلمانان در کشورهای اروپایی بدنبال توسعه ی دین خود و یافتن پیروان تازه هستند. درِ باغِ سبز اسلام مهربان را از سویی نشان می دهند و سکوت در برابر افراطیون را در سوی دیگر می پذیرند. تظاهرات و راهپیمایی علیه دشنام گویان به اسلام و پیامبر را نیز براحتی ترتیب می دهند. و دولت های خاورمیانه که پشتیبان این افکار و عملکرد هستند با استراتژی های سیاسی خود برای دست یابی به قدرت نظامی بیشتر، سلاح اتمی و افزایش توان اردوی جهانی ضد غرب و آمریکا تلاش می کنند. تاثیرات «ظهور» نیروهایی مخوف و ترسناک چون القاعده و داعش و زیرمجموعه های آنها را نیز نباید در افکار و احساسات مردم جهان ابدا دست کم گرفت.

آمریکا نیز از این پیروزی تندروهای خاورمیانه در امان نبوده است. میلیون ها مهاجر مسلمان با عناوین گوناگون در ایالت های این کشور «لابی» های تبلیغ و توسعه ساخته اند و با برخورداری از امکانات شهروندی برابر با دیگر ساکنین آمریکا، می خواهند هسته های «نابودی» آمریکا را بنیان نهند و دست و بالشان خوب هم باز است. از عناوین دانشجوی دکترا گرفته تا سرمایه گذار و پناهنده استفاده می کنند و با نیت و ذهنیت کامل ضد غرب و مدرنیته رشد سریعی دارند. و بخشی از آمریکایی ها نیز، «نوام چامسکی»، طرفداران پر و پا قرص اینگونه «ترکیب فرهنگی» بر اساس «دموکراسی» و ارزش های غرب هستند.

«ترامپ» نتیجه ی یک پدیده است

 بی شک منتقدین «سرمایه داری» و مقید به نقش (منفی) ژئوپولیتیک آمریکا در جهان می توانند در پس همه ی این مباحث باز برگردند به همان تز دیرینه و پایدار خودشان که «دلیل همه این مشکلات ایالات متحده آمریکا» است. اینجا، و دراین محدوده، حرف زیادی بین ما و آنها باقی نمی ماند. اما، می توانیم در دیدن لازمه های بروز کسی چون «دونالد ترامپ» در مقام ریاست جمهوری آمریکا، نقاط مشترکی بیابیم. و آن این است که ترامپ پیامد سیاست های تنها «اوباما» نبود ونیست، ترامپ تنها پیامد نقشه های «پلید» سرمایه داری نیست بلکه او محصول یک پدیده ی جدید در آمریکاست.

اینک باید آنچه به اختصار و جمع بندی گفته شد را در کنار چند مشکل دیگر آمریکا، که درونی هستند، قرار دهیم تا بهتر بتوان دید چه شد که وعده های ترامپ دل طرفدارانش را خوش کرد. یکی از معضلات بزرگ آمریکا کشور همسایه ای است بنام مکزیک، که سالانه هزاران نفر در مرز و داخل این کشور تنها بدست قاچاقچیان مواد مخدر به قتل می رسند. پناهندگان اجتماعی و اقتصادی مکزیک در سرتاسر آمریکا پخش شده اند. آنها کارگران کار سیاه و ارزان هستند. هیچ اقتصاد سالمی نمی تواند بدون مهار و یا عبور از چنین معضلی برای بهبود خود به جایی برسد. کار ارزان و بدون رفاه و تسهیلاتی که حق کارگر است، از سرطان های همه ی اقتصادهای سالم جهان است. از سوی دیگر، آمریکا مدت هاست که در کنار برخورداری از رسانه های آزاد و مستقل، اما اسیر یک سری از رسانه های تبلیغاتی و سطحی هم هست. متاسفانه، همانگونه که در اروپا، در آمریکا نیز با وسعت یافتن مشکلات اجتماعی و قطع امید مردم از سیاست حاکم، این رسانه ها قدرت می یابند و با احساسات مردم بخوبی بلدند بازی کنند. رشد افکار تندرو و جزمی از پیامد های قدرت اینگونه رسانه هاست. البته این هم یک امر طبیعی است که در پس همه ی رسانه ها «انسان» هایی هستند که آنها نیز احساسات دارند، موضع سیاسی دارند و با دست یابی به رسانه به نوعی درددل خودشان را به میدان می آورند. حال این درددل چه مخالفت با اسلام افراطی و چه در نکوهش سیاست های مهاجرپذیری دولت باشد، اگر سطحی بازگویی شود، تاثیر عمیقی نخواهد گذاشت. و سرانجام اینکه، سرمایه گذاران امریکایی چه آنها که بی حساب ثروت می اندوزند و چه آنها که کارآفرین هستند، از مردم خود غافل شده اند. مردم آمریکا نیاز به نهیبی محکم به گوش سرمایه داران را لازم می دیدند. از همین رو با شگفتی در دوران کمپین های رقابتی که به پیروزی دونالد ترامپ انجامید شاهد نطق های طرفداران سوسیالیسم لیبرال در آمریکا بودیم.

صندلی خود را عوض کنیم

یک آمریکایی، یک «فرد»، که به شخصی بنام دونالد ترامپ رای داد تا چه حد اشتباه کرده است؟ من و شما چقدر بیش از او در اتخاذ تصمیم های درست «سیاسی» زندگی مان موجه تر و پاک تر هستیم؟ پدیده ی «دونالد ترامپ»، و مدیریت و سرمایه داری حامی او، «فردی» هوشیار بود که همه مسائل را زیر نظر داشت و فهمید زمان آن رسیده است که از همه ی شکست های سیاسی غرب و آمریکا در دهه های اخیر بهترین «بهره» را می توان گرفت. او می توانست دارای اهداف و نیت های پلیدی باشد و می توانست دارای برنامه های خوبی برای جهان امروز باشد. درستی و نادرستی عملکرد او را زمان نشان خواهد داد و هنوز برای قضاوت پایانی در مورد دونالد ترامپ زمان باقی است. اما اینکه من و شما در صندلی خود بنشینیم، و با مسخره کردن و دشنام دادن کسی بنام ترامپ، پدیده ی «ترامپیسم» را نادیده بگیریم کاری دور از روش های تحلیل درست است. دونالد ترامپ یا یکسال دیگر و یا پنج سال دیگر بیشتر در کاخ سفید نخواهد بود. او هم می رود. رییس جمهور بعدی نیز به نقد ترامپ سخن ها برای گفتن دارد و گل ها و روبان ها است که در هوا برایش به پرواز در آیند. ولی نادیده گرفتن دو مهم اشتباه بزرگی است: اولا، درون آمریکا شرایط برای قبول چنین رییس جمهوری وجود داشت هرچند که عیان نبود و دیگر اینکه اجزای نظم جهانیی که در آن آمریکا «حرف اول» می زند را، نباید نادیده گرفت. نابودی آمریکا کار امروز و به نفع هیچ کس نیست. کمکی به هیچ کس نمی کند. محکوم کردن آمریکا نیز بیشتراز محکوم کردن چین و روسیه تاثیر گذار نیست.

در پایان، امیدواریم که ایران ما، از درون بحرانی که از درون آمریکا بسوی جهان سرازیر شده است و بعدها ارزیابی خواهد شد، امروز و در این سال های نزدیک بتواند با کم ترین هزینه ها در مبارزه با استبداد مذهبی حاکم بر کشور پیروز باشد و بزودی به ستون های دموکراسی تکیه دهد.

تحلیل/ نقطه

[i]پس از دوران مدرنیسم با دو ترم یا واژه برای تعریف مشخصات جوامع روبرو هستیم. پسامدرنیسم بیشتر اشاره به آنچه دارد که در زمینه های فرهنگی و هنری روی داده است. مدرنیسم دوم را برای مواردی استفاده می کنیم که سیستم های جهانشمول سیاسی و اقتصادی را تعریف می نماییم.