
عنوان این نوشتار را از دوست دیرینهام وام میگیرم. بامدادی را داشتم که با من و از من دور بود. از هم جدا بودیم اما در هم میغنودیم. میدانم بسیاری از ایرانیان دور از میهن چنین چگونگی آشنا را چشم براه بودهاند. بیش از چند دهه، دور از جای خود در برونمرز زیستن و چشمداشتن به آرزویی دور، این درک مشترک را شدنی میسازد. امروز بیست و ششم بهمن ماه ۴۰۴ است. دیروز، آزمایشی تازه جوانه زد. راهپیماییهای میلیونی ایرانیان در برون از ایران چهره یافت و به بزرگترین خود در سرتاسر ۴۷ سال گذشته تبدیل شد و بر زمین رویید.
همهی ما در هر طیف سیاسی که جای گرفته باشیم برای آرمان سیاسی خود آرزوی اینگونه را داشتیم. هر جریان سیاسی میداند که وقتی با پیش فراشدن بزرگ انسانها آمیخته شود، سازوکار و ابزار کار سیاسی از جنس تازهای خواهد شد. ایران سالهاست اسیر است. اسیر یکی از پس ماندهترین و زشتکارترین حکومتهای تاریخ است. چهره زشت و بدکار این فرمانفرمایان جمهوری اسلامی زندگی را بر میلیونها ایرانی آنچنان دردناک و سخت کرد که بیش از چند میلیون ایرانی ترک میهن کردند.
زیبا میبود و و شایسته مینشست که این چند میلیون ایرانی مهاجر بتوانند در یکصدایی با ایران دربند همگام و همصدا شوند. اما بسیار طول کشید تا زندگی، دیروز را بزاید. چرا دیروز اینچنین متفاوت شد؟ بخش بزرگی از ایرانیان سالها چشم براه اینچنین اتحاد در همسویی با مردم ایران بودند ولی آنرا نمیدیدند. صدایی باید در اوج پژواک خود بلند میشد تا ایران را نماینده باشد.
مال و آمال
دیروز شنبه، بیست و پنجم بهمن ۴۰۴ ایرانیان در دهها شهر جهان از هزینه و از بهینه برای این راهپیماییها کم نگذاشتند. تدارکات، تعداد پرچمها، بنرهای تبلیغی، مجسمهها، آرایشهای صورت و پاکسازی پس از راهپیمایی به بهترین شکل ممکن دیده شدند و در اوج یکرنگی و کمال مطلوب فرهنگ راهپیمایی جامهی عمل پوشیدند. دوری از بینظمی و آرامشگرایی و صلح با کشور میزبان در تکتک این راهپیماییها آشکار بودند. پلیس، آرام و بدون نگرانی در کنار راهپیمایان حضور داشت و گلهای سرخ گرفت. ایرانیانی بی آنکه نامشان دانسته شود با تقبل مخارج این راهپیماییها برای بهترینها هزینه کرده بودند. صدها هزار نفر هزینهی مسافرت و هتل را با رضایت پرداختند. شعارها کمرنگ نشدند و خواستها نمایان گشتند. برای آنهاییکه در اروپا و غرب زیستهاند و راهپیماییهای ترکها، آلبانیها، حامیان فلسطین و اوکراین را دیده بودند، میدانند دیروز روز تازهای درراهپیماییهای تاریخ اروپا شد و ماند.
هدف سیاسی مشترک با فراخوان
از زمان پخش اخبار کشتار مردم بیدفاع ایران بدست دژخیمان جمهوری اسلامی ایران، شاهد راهپیماییهای بزرگ و کم نظیری بودیم. این راهپیماییها در محکوم کردن کشتار، جلب توجهی جهانیان به کشتار و اعدامها در ایران و نمادینه کردن رهبریت شاهزاده رضا پهلوی برای مبارزه با حکومت سید علی خامنهای بود. شوک سنگین و گیجی پس از اعلام تعداد جاویدنامان کشتار سیاسی درون ایران، بسرعت جای خود را به کنش و راهپیماییها داد. با اینکه همیشه و سالهاست که در شبکههای اجتماعی، ایرانیان با پشتکار مبارزهی مردم درون ایران با رژیم را حمایت میکنند اما رسیدن به کف خیابانهای اروپا و آمریکا و به چالش کشیدن سکوت غرب در برابر رژیم ایران، امری دیگر است.
دیروز در پی فراخوان دوم شاهزاده رضا پهلوی به خیابانها رفتیم. این هم پیمانی با شاهزاده که از خیابانهای خونین ایران در هیجدم تیرماه ۴۰۴ رقم خورد، مدام مستحکمتر و نهادینهتر میشود. تفاوت راهپیماییهای دیروز با دیگر راهپیماییهای گذشته مهاجران ایرانی در همین «همپیمانی» سیاسی بود. اگر چه خون تازهای با کشتار دهها هزار جوان ایرانی شجاع و میهندوست به کالبد ستیز با رژیم مخوف ایران بخشیده شد، اگر چه که جهان از این کشتار دو روزه به شگفتی از رفتار حکومت تروریست ایران رسید، اگر چه که میلیونها ایرانی که دقایقی بعد گلولههای مرگبار سرکوبگران رژیم در انتظار آنها بود و نام شاهزاده و هویت نبرد جدیدی را برای آزادی ایران بر زبان آوردند، همه چیز از درون ایران ریشه بخشیدند، اما دیروز ایرانیان در راهپیماییهای خود اثبات کردند که اینک همصدا و همتوشه برای نابودی رژیم جمهوری اسلامی بپا میخیزند و از پا نمینشینند. فریاد زدند که پس از سالها چشمبراهی و آزمودن، اینک به یک نتیجهی مشترک رسیدهاند و آن قبول رهبریت شاهزاده رضا پهلوی در پاسخ به فراخوان اوست.
دینی که بر گردن خواهد ماند
هیچ انسان درستکرداری دوست ندارد مدیون بماند و مدیون بمیرد. هر کردهی نیکی که ما را یار شد، باید روزی یادآوری و ارج نهاده شود. گاهی در زندگی، زمان ما را برای ادای دین یاری نمینماید. دیر میشود و مدیون نیکی انسانی میمانیم و نمیتوانیم وام معنوی و یا مادی خود را بازپس گردانیم. گاهی زمان هم هست اما دین آنچنان بزرگ و سنگین است که هرگز بازپرداخت نخواهد شد. آنچه که این چند ده هزار نفر جانفدایان وطن در دو روز با ایستادگی در برابر سرکوب و با هشیاری در رویایی با مرگ کردند، دینی را بر گردن هر ایرانی میهندوست نهاد که هرگز دیگر ادا نتوان کرد. آنها راهی تازه ساختند؛ در میان بنبستها و کوچههای بستهی شهر ستیز با جلاد، یکباره دشتهای امید را بروی ایرانیان گشودند. هم راه را نشان دادند و هم راهبر را! آنان وصیت جاویدنام مجیدرضا رهنورد را به داغداران خود خود امانت سپردند که بر خاک ما پایکوبی کنید تا از خاک ایران جوانههای تازه ایرانی نو بروید. آنها به همهی ما یاد دادند که اگر در اوج جوانی و با هزاران امید برای فرداها، با دستخالی و با سینهی بیگناه به صف شکنی جلادان برخیزیم، دیگر هیچکس را آرامش و مصلحت نشاید.
عمری گم شده را باز یافتیم اما دینی سنگین را تا مرگ بر گردن خواهیم داشت.
نقطه
۱۵ فوریه ۲۰۲۶